Oh, its cryin time again, youre gonna leave me I can see that far away look in your eyes I can tell by the way you hold me darlin oooh That it wont be long before its cryin time
Now they say that absence makes the heart grow fonder
And that tears are only rain to make love grow Well my love for you could never grow no stronger If I lived to be a hundred years old
Oh, its cryin time again, youre gonna leave me I can see that far away look in your eyes I can tell by the way you hold me darlin. yeah now That it wont be long before its cryin time
Now you say youve found someone that you love better
Thats the way its happened every time before And as sure as the sun comes up tomorrow Cryin time will start when you walk out the door
Oh, its cryin time again, youre gonna leave me I can see that far away look in your eyes I can tell by the way you hold me darlin. alright now That it wont be long before its cryin time that it wont be long before its cryin time
خوابيد آفتاب و جهان خوابيد از برج ِ فار، مرغک ِ دريا، باز چون مادري به مرگ ِ پسر، ناليد.
گريد به زير ِ چادر ِ شب، خسته دريا به مرگ ِ بخت ِ من، آهسته.
□
سر کرده باد ِ سرد، شب آرام است. از تيره آب ـ در افق ِ تاريک ـ با قارقار ِ وحشي ِ اردکها آهنگ ِ شب به گوش ِ من آيد; ليک در ظلمت ِ عبوس ِ لطيف ِ شب من در پي ِ نواي گُمي هستم. زينرو، به ساحلي که غمافزاي است از نغمههاي ديگر سرمستام.
□
ميگيرَدَم ز زمزمهي تو، دل. دريا! خموش باش دگر! دريا، با نوحههاي زير ِ لبي، امشب خون ميکني مرا به جگر... دريا!
خاموش باش! من ز تو بيزارم وز آههاي سرد ِ شبانگاهات وز حملههاي موج ِ کفآلودت وز موجهاي تيرهي جانکاهات...
□
اي ديدهي دريدهي سبز ِ سرد! شبهاي مهگرفتهي دمکرده، ارواح ِ دورماندهي مغروقین با جثهي ِ کبود ِ ورمکرده بر سطح ِ موجدار ِ تو ميرقصند...
با نالههاي مرغ ِ حزين ِ شب اين رقص ِ مرگ، وحشي و جانفرساست از لرزههاي خستهي اين ارواح عصيان و سرکشي و غضب پيداست.
ناشادمان بهشادي محکوماند. بيزار و بياراده و رُخدرهم يکريز ميکشند ز دل فرياد يکريز ميزنند دو کف بر هم:
ليکن ز چشم، نفرت ِشان پيداست از نغمههاي ِشان غم و کين ريزد رقص و نشاط ِشان همه در خاطر جاي طرب عذاب برانگيزد.
با چهرههاي گريان ميخندند، وين خندههاي شکلک نابينا بر چهرههاي ماتم ِشان نقش است چون چهرهي جذامي، وحشتزا.
خندند مسخگشته و گيج و منگ، مانند ِ مادري که به امر ِ خان بر نعش ِ چاک چاک ِ پسر خندد سايد ولي به دندانها، دندان!
□
خاموش باش، مرغک ِ دريايي! بگذار در سکوت بماند شب بگذار در سکوت بميرد شب بگذار در سکوت سرآيد شب.
بگذار در سکوت به گوش آيد در نور ِ رنگرفته و سرد ِ ماه فريادهاي ذلّهي محبوسان از محبس ِ سياه...
□
خاموش باش، مرغ! دمي بگذار امواج ِ سرگرانشده بر آب، کاين خفتهگان ِ مُرده، مگر روزي فرياد ِشان برآورد از خواب.
□
خاموش باش، مرغک ِ دريايي! بگذار در سکوت بماند شب بگذار در سکوت بجنبد موج شايد که در سکوت سرآيد تب!
□
خاموش شو، خموش! که در ظلمت اجساد رفتهرفته به جان آيند وندر سکوت ِ مدهش ِ زشت ِ شوم کمکم ز رنجها به زبان آيند.
بگذار تا ز نور ِ سياه ِ شب شمشيرهاي آخته ندرخشد. خاموش شو! که در دل ِ خاموشي آواز ِشان سرور به دل بخشد.
خاموش باش، مرغک ِ دريايي! بگذار در سکوت بجنبد مرگ...
چگونه سرعت ماشين مرا زمن دزديد چگونه هيچ نگفتم ؟ چگونه تن دادم ؟ چقدر شيوه ي خواهش مچاله ام كرده است چقدر فاصله دارم من از شكوه درخت و در پاي من از سمت باغ پيدا نيست و چشم هاي من از اضطراب گنجشكان چقدر فاصله دارد چقدر بيگانه است
هميشه عاطفه مي ترسيد چقدر دعوت يك بانگ دزد قهاري است و بالهاي كبوتر ريخت و غير هيچ نگفتم چقدر هيچ بد است
چقدر وسوسه ي جاه پايمالم شد چقدر فرصت خورشيد پايمالم كرد موظف است دروغ تمام روزنه ها را بست و سفره معنا شد چقدر سفره ي تزوير رنگ در رنگ است چگونه دل بستم ؟ چگونه هيچ نگفتم ؟ چگونه پيوستم ؟
و اهل آبادي هنوز سفره مان ساده است و اهل آبادي هميشه مثل درختند به غير سبز نمي گويند مدام مي بخشند و اهل آبادي ، هنوز مي دانند چقدر بذر كبوتر هست چگونه بايد كاشت
چه سوگواري تلخي چقدر خاليم از سبز مرا كجا بردند ؟ پرنده با من نيست چقدر خاليم از امتداد زيبايي چقدر خاليم از درد اهل آبادي چراغ در كف من بود چگونه روشني راه را نفهميدم چقدر گم شده ام چقدر دور شدم از قرابت دريا چقدر سوخته در من ، گياه نام كسي كه مثل روشني من بود و رود حنجره اش را به كوچه ها مي برد و از تولد شبنم مرا خبر مي كرد كسي كه مثل پدر ، همنشين مزرعه بود ستاره مي پاشيد سپيده بر ميداشت و چشم هاي نجيبش پر از طراوت بود مجال سبز صنوبر مرا ز خاطر برد پدر كجاست كه باران دوباره برگردد؟ چقدر سوخته در من عبور چلچله ها چقدر فاصله سنگين است . چقدر دور شدم چقدر اهل طراوت مرا نمي خواهند چراغ در كف من بود چگونه باخته ام ارغوان و آينه را؟ چقدر پشت دلم خاليست ؟
نشست و روبروي دلم راز گل ورق مي خورد چقدر تاريكم و روبروي دلم بيكران روشن دشت چقدر آينه آمد ! چقدر ناگاهان ! كسي عبور عبث را به عشق بر مي گشت .
آفتاب پشت پنجره ها نوشته محمد روحاني
صبح خيال داد ز كف آفتاب را رويا شكست شيشه شيرين خواب را با چشمه زلال بگو رفت آنكه داشت قدر صداي زمزمه پاي آب را از او بهشت هشت كتابست يادگار گل رفت و ما زكف ندهيم اين گلاب را سهراب سايه بود ولي در بهار عشق مي كاشت پشت پنجره ها آفتاب را سهراب نور بود ولي در تمام عمر از چهره بر نداشت حرير حجاب را در خلوت سكوت به خورشيد راه يافت افراشت بر فراز سحر شعر ناب را با رنگ گونه، گل را شكوه داد بر لوح جان سپرد گل انتخاب را گاهي به روي صفحه آب روان جوي تصوير مي نمود گذشت شباب را گاهي بگوش كوچك گلبرك مي سپرد نجواي دلخراش شب اضطراب را
در مشرق پياله نوشته نصرت رحماني
در مشرق پياله نشستيم و گپ زديم كاشان ميان عطر گل از هوش رفته بود تبخير برگ گل در جوي پر گره ني و قرابه گلاب اعجاز گردباد كويري، با شعر لاجوردي سهراب
آن شب به روي جام هاي بلورين چندان فروغ رقصيد پر كرشمه كه سهراب ، نوش دارو را ، در بهت كام فضا ريخت ! گفتم : سبحان اعظم الشاني سهراب بر گوشه كلام خود گرهي زد و اشك تاك بر مژه آويخت
در ساليان پيش - جواني در سيم خاردار خط متواري شديم جادوي رنگ ما را به آسمان ها برد فصل بلوغ را در كوچه هاي پيكر تنديس كهنه اي ، هاشور مي زديم ديري نرفت و رفت ، در انفجار معجزه عشق رنگين كمان در افق روحمان دميد
نيلوفري كبود روييد ، و بوف كور بر سر ويرانه ها نشست آن قدر مويه كرد در سوگ نسل خويش تا چند قطره خون ز حنجره مرغ حق چكيد! شادي پرنده اي شد و از قفس سينه ها پريد
سهراب در چهار راه بوم در رصد واژه ها نشست و گشت و گشت و گشت تا تاج شعر را از وسط گربه ها ربود! هر شاعري دبهيم از كف شيران ربوده است !
در سال انقراض سلسله ي عشق آن گاه كه فلسفه ها رنگ باختند و اسب سمنتي شاهان در ميان ميادين شهرها شيهه كشيدند ، هر سو شتافتند
در قحط سال عشق نيما معرفمان شد به كهكشان ! وقتي ميان جاده شيري آسمان ، دنبال حس گمشده اي پرسه مي زدم، ديدم: سهراب لم داده است در "آوار آفتاب" شعري ز موي پريشيدگان باد برايم خواند ! و بعد ... ، ابهام را وداع ، ايجاز را به خانه فرستاد ، با كنايه قدم زد گفتم كه : شعر مساحت مثلث هم بر نيست گفتم: ولي سهراب مثل حوصله ي من ، چه زود سر مي رفت
از دودمان عشق ، وز دوده ي عرفا، و طالع اش در برج راس السرطان بود كه گاه قهر ما بر سر يك واژه بود گاهي درخت يا تپه اي مي كشيد و بعد در انزواي خود تحليل مي رفت !
وقتي شنيد قلب من از عشق بوي گند گرفته است ، آن را درون شيشه ي الكل نهاده ام در باره ام سرود : "قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ "
يك شب به روي صفحه كاغذ نقش هزار پايي كشيد كه نود پاي هم نداشت ، در اعتراض من خنديد و گفت : نود كنايه اي از هزار است از اين گذشته هيچ هزار پايي صد پاي هم ندارد، اغراق در ضمير بشر خفته است ، شاعر جان ! وقتي كه گفت : شاعر ياد "جلال" افتادم يا "نادر" آواره ي يمگان
هنگامي كه "آينده" گفت :"م و مي درسا" با بغض گفت : مگر عاقليم ما ؟ عادت به گريه ي او من نداشتم ، و گريه اش چيزي به سان زوزه و لبخند بود ! در رنگ ها سپيد بود ، چون بادبان سپيد برعكس من كه مثل پالت آلوده رنگ وارنگم !
كوته كنم ...، سهراب زير سايه ي خود بود سهراب بود ، ديري است من نديده ام كه كسي باشد !
سي سال دوستي زمان كمي نيست زين روي در مشرق پياله نشستيم و گپ زديم با اين كه دير گاهي است ، ما هر دو مرده ايم !
ته باغ ما ، يك سر طويله بود . روي سر طويله يك اطاق بود ، آبي بود. اسمش اطاق آبي بود (مي گفتيم اطاق آبي) ، سر طويله از كف زمين پايين تر بود. آنقدر كه از دريچه بالاي آخورها سر و گردن مالها پيدا بود. راهرويي كه به اطاق آبي مي رفت چند پله مي خورد . اطاق آبي از صميميت حقيقت خاك دور نبود ، ما در اين اطاق زندگي مي كرديم. يك روز مادرم وارد اطاق آبي مي شود. مار چنبر زده اي در طاقچه مي بيند ، مي ترسد ، آن هم چقدر . همان روز از اطاق آبي كوچ مي كنيم ، به اطاقي مي رويم در شمال خانه، اطاق پنجدري سفيد ، تا پايان در اين اتاق مي مانيم، و اطاق آبي تا پايان خالي مي افتد. در رساله Sang Hyang Kamahayanikanكه شرح ماهايانيسم جاوا است . به جاي mordaها در جهات اصلي نگاه كن . "فقدان ترس" در شمال است. مادر حق داشت كه به شمال خانه كوچ كند . و باز مي بيني "ترحم" در جنوب است. هيچ كس اطاق آبي را نكشت . در بوديسم جاي Lokapalaها را در جهات اصلي ديدم. رنگ آبي در جنوب بود. اطاق آبي هم در جنوب خانه ما بود . يك جا در هندوبيسم و يك جا در بوديسم. رنگ سپيد را در شمال ديدم، اطاق پنجدري شمال خانه هم سپيد بود . چه شباهتهاي دلپذيري ، خانه ما نمونه كوچك كيهان بود ، نقشه اي cosmogoniqueداشت. در سيستم كيهاني dogonهاي آفريقا ، جاي حيوانات اهلي روي پلكان جنوبي است ، طويله ما هم در جنوب بود. مار در خانه ما زياد بود ، گنجي در كار نبود ، من هميشه برخورد با مار را از پيش حس كرده ام. از پيش بيدار شده ام. وجودم از ترس روشن شده است. مي دانم كه هيچ وقت از نيش مار نخواهم مرد. در ميگون ، يادم هست ، روي كوه بوديم ، در كمر كش كوه مي رفتيم. يك وقت به وجودم هشداري داده شد ، رفتم به بر و بچه ها بگويم در سر پيچ به ماري مي رسيم ، آن كه جلو مي رفت فرياد زد : مار. و يك بار ديگر ، در آفتاب صبح ، كنار درياچه تار روي سنگي نشسته بودم . نگاهم بالاي زرينه كوه بود ، از زمين غافل بودم ، به تماشا مكثي داده شد . پيش پايم را نگاه كردم : ماري مي خزيد و مي رفت. كاري نكردم ، مرد Tamoul نبودم كه دستها را به هم بپيونديم. يك mantra از آتار و اودا بخوانم. و يا بگويم : Nalla Pambou . در همان خانه كاشان ، كه بچگي ام آنجا تمام شد ، خيلي مار ديده ام. يك روز نزديك اطاق آبي بودم، گنجشكي غوغا كرده بود ، سرچينه بلند خانه كه از گلوله هاي هواخواهان نايب حسين روزن روزن بود ، ماري مي خزيد، به لانه گنجشك سر زده بود ، بچه گنجشك را بلعيده بود ، خواستم تلافي كنم ، تير كمان دستم بود ، نشانه گيري ام حرف نداشت . اما هر چه زدم نخورد. و مار در شكاف ديوار تمام شد ، در يك اسطوره ، مال Earaja ها ، ماري به شكارچي تيرهايي هديه مي كند كه هرگز به خطا نمي رود ، دقت در نشانه گيري مديون مار است . bina كه شكارچيان كارائيب و آرداك و وارو با خود دارند ريشه در خاكستر مار دارد. نبايد به روي مار نشانه رفت . آن همه مار ديدم ، هرگز نكشتم ، نتوانستم ، زبگفريد اژدها كشته بود ، نزديك ننده ، زير درختهاي توت ، يك مار جعفري ديدم ، ايستادم ، نگاه كردم تا لاي علف ها فراموش شد ، اما چيزي كه نديده بودم ، يك روز نزديك سر طويله ، ديدم : دو مار به هم پيچيده ، نقش سنگهاي Nagakkal ، استعاره اي از معنويت آميزش بارور ، Mercure خواست دو مار رزمنده را سوا كند ، چوبدست طلايي خود را ميانشان انداخت ، بي درنگ هر دو آرام و هماهنگ دور چوبدست پيچيدند ، انگار هر مس ، در سرزمين قصه ساز آركادي ، با چوبدست خود دو مار را از هم سوا كرد ، جرات كشتن در ترس من گم بود ، من بچه بودم ، هركول ده ماهه بود كه با هر دست يك مار خفه كرد ، من هركول نبودم ، خواستم با تركه اي كه دستم بود جفت را بكوبم ، ترسيدم : اگر ضربه من نگيرد ، آن وقت چه مي شود ، انگار صداي آكريپا بلند بود ، Cornelius Agrippa گفته بود : " مار با يك ضربه ني مي ميرد ، اگر ضربه دوم را بزني جان مي گيرد . دليلش چيزي نيست مگر تناسبي كه اعداد ميان خود دارند " شايد با يك ضربه نمرد ، فضيلت تعداد تا كجا بود ، من امروزي از دانش سري اعداد چه دور افتاده ام ، مصريها و مردم كلده آن را بسط دادند ، چينيها شناخت عميقي از آن داشتند . دويدم تا اطاق سر حوضخانه در آن طرف باغ ، عموي كوچك را صدا كردم ، تفنگ دولول سر پر خود را برداشت و با من تا سر طويله دويد ، مارها را ديديم ، عمويم نشانه رفت ، عمويم معني دو مار به هم پيچيده را بلد نبود ، نه از اساطير خبر داشت ، و نه تاريخ اديان خوانده بود ، در چارديواري خانه ما لفظ Ahimsa يا معادل آن بر زبان نرفته بود ، قوس قزح كودكي من در بيرحمي فضاي خانه ما آب مي شد ، عمويم نمي دانست كه برخورد با دو كبراي به هم آميخته براي هندوي جنوب چه معني بلندي دارد ، تا ببيند خود را كنار مي كشد ، دستها را به هم مي پيوندد، زانو مي زند ، و دعايي مي خواند . هندي آميزش دو حيوان را گرامي مي دارد. به همان شكل كه همزيستي انگل وار پاره اي از گياهان را ازدواج مي شمارد ،در آتارداودا . اشوتا انگلي سامي مي شود تا تولد يك فرزند نرينه هست شود ، در مهابهاراتا ، pandu دچار لعنت شد و در هماغوشي از پا درآمد . چون غزال به جفت پيوسته اي را كشته بود ، عمويم اينها را نمي دانست . نمي دانست كه اگر در اسطوره ميسوري عليا مار ريشه دو درخت را نمي جويد . دو درخت ، پدر و مادر مردمان ، نزديكي نمي كردند و آدم درست نمي شد. از رابطه مار و آب و باروري خبر نداشت ، نه به چشم اهل هند نه به ديده بوميان آمريكا و ... نخوانده بود كه در كيمياگري دو مار به هم پيوسته گوگرد و جيوه اند. در راه خلق كيميا، كه يونانيها به مار نيروي شفابخش نسبت مي دهند ، ليگورها با مقايسه مار و جويبار به rite باروري فكر مي كنند ،ourouboros ، مار سر به دم رسانده ، زندگي بي فساد معني مي دهد ، نو آغازي هميشگي همه چيز ، در قصه غريق افسانه فرعوني مار است كه دريانورد مغروق را نجات مي دهد ، مار بزرگ درخت Hesperides را پاس مي دهد. كبرا درياي Acvzttha است. عمو گوته را نمي شناخت ، مار سبز را نخوانده بود ، خزنده اي كه سنگ هاي طلايي مي بلعد ، و تابان مي شود . و چهارمين راز را براي پيران فانوس افشا مي كند .وقتي كه زندگي اش را نثار مي كند ، تنش بدل مي شود به جواهر تابناك ك خود پل مي شود . و نه اين افسانه sologne را كه در آن همه ماران سرزمين هر سال گرد مي آيند تا الماس بزرگي بسازند كه رنگ هاي قوس قزح را باز مي تابد. از "مار آتشين" هم حرفي نشنيده بود . و نه از كوندالي ني كه آتش مايع است ، و مار است. نيروي كيهاني نهفته است كه يوگا بيدارش مي كند . و جايش دايره كل است . انگار نيمي از هجاي Om. عمو با نام قبالا بيگانه بود هم با معني مار در احاديث قبالا.
قسمت دوم
عموي من به مسير Nadi ها. به yi-king به Tai-ki نگاه نكرده بود تا بداند براي نمايش حركات موجدار، خزش مار چه سرمشقي است . به روي حيواني نشانه رفته بود كه مسيح مروجين خود را وا مي دارد از او سرمشق بگيرند ، آن كه اهل باطن است بايد پوست بيندازد تا فرزند خرد شود ، كاش خبر داشت كه دانشمندان مصري در برادري مار همسازند ، و اين كه مار در دانش occulte قرون وسطي چه مقامي دارد. عمويم به اين حرفها كاري نداشت ، با تفنگ ساچمه اي خود نشانه رفت ، سر يكي از مارها از تن جدا شد ،مار ديگري سوا شد و پا به فرار گذاشت. و از در سر طويله به صحرا گريخت. Tiresias با عصاي خود دو مار به هم خفته را كوفت و خود به زن بدل شد ، عمويم نشد. لاشه را برديم پاي درخت توت شميراني چال كرديم. سال بعد ، درخت غرق ميوه بود ، در باغ ما ، هر وقت ماري كشته مي شد ، سهمي به درختي مي رسيد ، نيروي مار در تن گياه مي دويد ، اين اعتقاد از راه دور مي آمد ، ميان مار و باروري پيوند است . به چشم دراويدي ، زن اگر ناز است ، در زندگي پيشين كبرا كشته است. Nagakkal را در پاي Ficus religiosa مي گذراندند. مكان را بارآور مي كند. و زنان نازايي را كه به آنجا روند ، نقش سنگي دو كبرا mana ي بارور كننده شير درخت را نيرو مي دهد . mana زن را بارور مي كند . در Telougou جفت جنين گاو را پاي درختان ميوه چال مي كنند ، در اويدي ها جفت جنين گوساله را به شاخه درخت بانيان مي آويزند تا گاو مادر شير داشته باشد و باز هم زاد و ولد كند . غايت اين كار ، كه يك rite جادويي است . به چنگ آوردن rasa است. انرژي كيهاني ذيره در آب ، و منشا باروري ، آنچه در لوتوس است كه خاستگاه جهان زندگان است. مادر در اطاق آبي مار ديد ، در اساطير Huarochiri زن مرد توانگري به نامAnchicocha تن به زنا در داد. پاداش گناه اين شد : ماري در خانه زيباشان مقام كرد. نه ، مادر من پاك بود. و هميشه پاك ماند. مادر مي توانست مثل Renuka با دستهايش آب براي شوهر ببرد. به شوهر وفادار بود :آب در دستهايش جامد مي شد . مادر دشمن مار بود : مار را بايد كشت . حرفش كفر آميز هم مي شد : خدا بيكار بود اين جانور را خلق كرد ? مادر ،كه نواده لسان الملك است . زبان آداب مذهبي و اساطير را بلد نبود. از pradakshina حرفي نشنيده بود ، برايش نگفته بودند كه زن هندي شير و تخم مرغ و موز براي كبرا مي برد تا كبرا باران و رونق كارها و شفاي بيماري پوست ، و كبرا ايزدباران و بركه ها و رودخانه هاست و مادر Auquste در معبد آپولون از مار آبستن شد . و زنان يوناني پيش مار اسكولاپ در لنگرگاه Epidaureمي رفتند تا آبستنشان كند. مادر من نيازي نداشت ، پنج شكم زاييده بود ، زايد هم بود . ديگر وسوسه Murugan خداي پوستين پوش شكار كه حلقه مرواريد روي سينه اش را شاعر به پرواز لك لك ها تشبيه مي كند ، در او بي اثر بود ، مار به اطاق آبي آمد ، و ما رفتيم ، ديگر در اطاق آبي فرش نبود ، صندوق مخمل نبود ، لاله و آينه نبود ،هيچ چيز به خالي اطاق چنگ نمي زد، اطاق آبي خالي بود مثل روان تائوبيست ، مي شد در آن به "آرامش در نهي" رسيد. به السكينه رسيد ، هيچ كس به اطاق آبي نمي رفت ، من مي رفتم اطاق آبي يك اطاق معمولي نبود ، مغر معمار اين اطاق در "ناخودآگاهي گروهي" نقشه ريخته بود. خواسته بود از تضادهاي دورني بگذرد و به تمامي خود برسد : individuation ، به ندرت مي شود به روانشاسان گوش كرد. آن هم روانشناسي quantitative امروز ، ادراك مكانيك دارند. اطاق آبي چارگوش بود. اما طاق ضربي آن مدور بود . از تو ، گوشه هاي سقف زير گچ بري محو بود . اطاق آبي ياد آور Ming t`ang بود كه خانه تقويم است . و كائنات را در خود دارد ، قاعده اش مربع است كه سمبول زمين است . و بامش به شيوه آسمان گرد است. سنتز زمان و مكان است . هرم خئويس هم هر دو استعاره زمان و مكان را در بر دارد. اما در هرم ، مثلث تجسم زمان است. به آميزه مربع و دايره برگرديم. مغاني كه براي ستايش مسيح رفتند ، در شهر ساوه در مقابري آرميده اند " كه بناشان در پايين مربع است و در بالا مدور" ( به گفته ماركوپولو) . شهر رمولوس را Roma quadrata گفته اند. اما شيار خيش رمولوس دايره بود و رم مربعي بود در دايره. "اورشليم آسماني" بر دايره استوار بود. وقتي كه در پايان دور تسلسل از آسمان به زمين" فرود آمد شكل مربع به خود گرفت . شاهان قديم چين براي اجراي آداب مذهبي لباسي به تن مي كردند كه در بالا مدور بود و در پايين مربع . پرگار كه براي ترسيم دايره به كار مي رفت با آسمان رابطه داشت و گونيا كه به كار رسم مربع مي خورد با زمين. در ... چين مكان مربع است .زمين كه مربع است به مربعها قسمت شده است . ديوارهاي بيروني قلمرو شاهزادگان و باروهاي شهر بايد به شكل مربع درآيند ، دشتها و اردوگاهها مربعند. اهل طريق با حضور خود مربعي مي ساخته اند. قربانگاه خاك پشته خاك مربعي بود ، مقدس بود. و تجسم تماميت امپراطوري بود . هنگام كسوف و خسوف ، مردم به اضطراب مي افتادند ، گفتي بيم خرابي مي رفت ، رعايا به مركز ميهن مي شتافتند و براي رهايي اش مربع وار به هم مي آمدند . مكان مراسم ديني هاي شما آمريكا مربع است. و اين مكان سمبول زمين است و در سيستم جهان هاي آفريقا پشت بام مربع است . و ياد آور آسمان است . زمين كشت مربع است ، و شبيه پوشش مردگان چارخانه است. بامهاي آفتابزده خانه ها مربع هاي سفيدند ،و حياطهاي سايه پوش مربع هاي سياه. حصير زير پاي كوزه گر مربع است. و هم شكل پوشش مردگان است و. دهكده با نقشه مربع خود شبيه آدمي از شمال به جنوب دراز كشيده است. برگرديم به ديار خود: شارستان هزار دروازه جابرسا و جابلقا در " ديار شهرهاي زمرد" همان قاف. همان اقليم هشتم" صورت مربع دارد . جابرسا شهري است در جانب مغرب ليكن در عالم مثل. منزل آخر سالك است . جابلقا شهري است به مشرق ليكن در عالم مثل ، منزل اول سالك باشد به اعتقاد محققين در سعي وصول به حقيقت. كف اطاق آبي از كاهگل زرد پوشيده بود : زمين يك مربع زرد بود . كاهگل آشناي من بود . پوست تن شهر من بود. چقدر روي بامهاي كاهگلي نشسته بودم ، دويده بودم ، بادبادك به هوا كرده بودم ، روي بام ، برآمدگي طاقهاي ضربي اطاقها و حوضخانه چه هولناك بود ، برجستگيها يك اندازه نبود ، چون اطاقها يك اندازه نبود ،حوضخانه هم طاقي بلندتر داشت. سطوح همواره بام در يك تراز نبود : ساختمان در سراشيب نشسته بود. در تمامي بام ، هيچ زاويه اي تند نبود ، اصلا زاويه اي در كار نبود. در مهرباني و الفت عناصر هيچ سطحي خشن نبود. با سطح ديگر فصل مشترك نداشت ، سطح ديگر را نمي بريد، خط فداي اين آشتي شده بود ، بام ، هندسه مذاب بود. باشلار كه از rationlite du toit حرف مي زند، اگر بام خانه ما را مي ديد حرف ديگر نمي زد. در پست و بلند بام وزشي انساني بود ، نفس بود ، هوا بود. اصلا فراموش مي شد كه بام پناهي است براي " آدمي كه از باران و آفتاب بيم دارد" . روي بام ، هميشه پا برهنه بودم . پا برهنگي نعمتي بود كه از دست رفت. كفش ، ته مانده تلاش آدم است در راه انكار هبوط. تمثيلي از غم دور ماندگي از بهشت. در كفش چيزي شيطاني است ، همهمه اي است ميان مكالمه سالم زمين و پا. من اغلب پا برهنه بودم. و روي بام ، هميشه زير پا. زيري كاهگل جواهر بود. ترنم زير بود. ( حالا كه مي نويسم ، زيري آن روزهاي كاهگل پايم را غلغلك مي دهد. تن بام زير پا مي تپيد ، بالا مي رفتم ، پايين مي آمدم . روي برآمدگيهاي دلپذير مي نشستم و سر مي خوردم. پشت بام تكه اي از ... بود. در حركاتم زمان نبود. بودن جلوتر از من بود . زندگي نگاهم مي كرد و گيجي شيرين بود. وقتي كه از برآمدگي بزرگ بام ، كه طاق ضربي حوضخانه بود، چهار دست و پا بالا مي رفتم ، باورم مي شد كه از يك پستان بزرگ بالا مي روم ، اين پستان مال نني بود كه به چشم آن روز من ، در ابعاد فضا جا نمي گرفت ، اگر همه تن خود را به من نشان مي داد مبهوت مي ماندم ، شايد دچار آن خيرگي مي شدم كه ارجوناني بها گاوادگيتا در برابر آن درگديسي بيمانند كريشنا داشت ، خيرگي ترسناك و دلپذير و بي همتا.
قسمت سوم
در صورت نگاري هند ، زن هندي وقتي كه مي خواهد دست به شرمگاه خود برد تا پوشش آن را نگه دارد، دست چپش را مي برد ، بچه اش در سمت چپ بدن به بر مي گيرد، روي تكه ستوني از ماتورا مادري با پستان چپ به بچه شير مي دهد، به چشم هندي هر سمت بدن استعاره اي داشت ، به چشم يوناني و مصري قديم هم ، زن ايراني چپ و راست را نمي فهمد، نبايد ميان خودمان دنبال آن معاني بگرديم.
برآمدگي بام حوضخانه تكه اي بود از يك تمام. روي اين تكه ، قيدي نداشتم. دست پاچه نبودم ، نگاهي مرا نمي پاييد، من بودم و كاهگل خواهشناك . چيزي بر اين خلوت پاك مشرف نبود ، مگر آبي آسمان. شبهاي داغ تابستان ، وقتي كه خود آگاهي آدم ذوب مي شد. روي بام مي خوابيديم. و در پشه بند ، دور و ور آب مي پاشيديم ، بروي كاهگل تا ته خوابهايم مي دويد، غرائزي را گيج مي كرد. كف اطاق آبي ، گفتم ، از كاهگل زرد پوشيده بود ، مربع زرد بود ، در شوبها كاراسيما كاراكتر a مربع است و زرد است . در چين ،قربانگاه خاك كه تلي مربع بود. از خاك زرد پوشيده بود. و زرد در آن ديار رنگ زمين است. رنگ زرد و زمين آسان كنار هم نشسته اند . بزرگي از ميان دوگن ها در گفت و گويي ماندني مي گويد : " در ابتدا ، لباسها سفيد بود ، رنگ پنبه بود ، پس ، آدمها از پريده رنگي و شبيه پارچه بودن به هراس آمدند، پارچه را به رنگ زعفراني درآوردند. به رنگ خاك ، تا با خاك خود همانند شوند." در شرح زندگي پاتريك مقدس ، نوشته قرن پنجم ميلادي ، اشاره اي است به اين كه موسي هشت رنگ در لباس روحاني هارون نهاد، بايد اين هشت رنگ را ، كه رمز و نقش اند ، در جامه هاي روحاني ما پيدا كنند. پس آمده است : " چون كشيش به رنگ زرد نگاه كند ، در مي يابد كه جسمش چيزي جز خاك و غبار نيست : هيچ غرورري نبايد در دلش پديد آيد " بنا به اساطير Musica مردها را با خاك زرد آفريدند ( و زن ها را با يك گياه ) ، راتناسامبهاوا (Ratnasambhava)با زمين تطابق دارد ، رنگ سنتي و تمثيلي زمين زرد است. كه در صفاي كامل خود در فلز گرانبها (طلا) و يا در گوهر (ratna) مي درخشد ، و همان كيمياست (cintamani) . اما زرد، اين رنگ ، به گفته پرتال ، هم نشان پيوستگي به حق بود و هم آيت زنا. به چشم يوناني ، سيب طلا هم كنايه از سازش و عشق بود و هم ناسازگاري و فرجام بد : آتالانتا سيبهاي زرين باغ هسپريد ها را به چنگ آورد. پس تبارش بر باد رفت. در آيين مسيح ، رنگ زرد ، كه وقتي آيت سرور بود . رنگ رشك و خيانت شد. رنگ لباس يهودا شد در پرده ها ، در گوگول ، رنگ زرد مي ترساند ، از نمايشنامه " شبها در ده" تا " تاراس بولبا" زردي زياد مي شود تا در جلد دوم " ارواح مرده" مصرف زرد به اوج مي رسد ، در كار اليوت زرد همسايه گناه است : " Sitting along the beds edge, where you culled the paper from your hair On clasped yellow soles of feet in the palms of both soiled hands." باشو ، خيلي دور از اليوت ، به همسازي صوت و چشمه صوت گوش مي دهد : "قناري با صداي زرد فرزندش را مي خواند." گوته Farbenlehre، كه رنگ را رنج نور مي داند ، درباره رنگ زرد صفت edel و unedel را به كار مي برد ، در جزيره Nias ، لوالانگي (Lowalangi) كه خداي برتر است و به جهان برتر وابسته است. مظهر نيكي و حيات است. و رنگهايش زرد و طلايي است. در هند دراويدي ، در مراسم آييني ازدواج ، خواهر داماد يك سيني به سر مي برد كه در آن مايعي است زرد : mangaltanni آميزه اي از آب و زعفران و آهك كشته ، رنگ زرد مالگالتاني نشان سرور و كاميابي است. شكوه زرد در سومين روز بارد و تودل (Bardo Thodo) تماشايي است : " در سومين روز ، صورت ناب عنصر خاك چون فروغي زرد مي تابد. همزمان ، از قلمرو زرين جنوب ، شكوه رانتاسامبها واي فرخنه سر مي زند ، با تني زرد فام و گوهري در كف ، بر تخت اسب پيكر ،در آغوش ماماكي ، مادر الهي. سرچشمه ناب و ازلي ادراك به سان پرتو زرد فام حكمت مساوات مي درخشد..." روي هر ديوار اطاق آبي ، درست در ميان ، يك طاقچه بود ، تنها پنجره اطاق در طاقچه ديوار شمالي بود. همينه زمينه طاقچه را گرفته بود ، هر طاقچه درست در يكي از جهات اصلي بود. اطاق آبي يك ماندالا بود. اين را دير فهميدم ، اطاق آبي نمايش تمثيلي عالم و كالبد انسان بود . صحنه درام تفرقه پذيري و بازيابي وحدت بود ، راهنماي رستگاري بود ، جاي بيدار شدن خود آگاهي رهاننده بود. معمار اطاق آبي در شالوده ريزي ، نه طناب سفيد به كار برده بود نه طناب رنگارنگ پنج لا ، صدايي از زمانهاي دور در ناخود آگاهي او پنهان شده و به دست او فرمان داده بود ، از واجرايانا حرفي نشنيده بود ، به هند و تبت نرفته بود ، چشمش به زيكورات هاي بابل و آشور نيافتاده بود، حتي از نقشه كاخهاي شاهان قديم ايران خبر نداشت ، معمار اطاق آبي سلامت فكر و عمل را نشان داده بود ، مثل "ارشيتكت" امروز دچار بيماري عقلي غرب نبود ، كشف و شهود راهنمايش شده بود. اطاق آبي خالي افتاده بد ، هيچ كس در فكرش نبود ، اين Mysterium magnum پشت درختان باغ كودكي من قايم شده بود ، اما براي من پيدا بود ، نيرويي تاريك مرا به اطاق آبي مي برد ، گاه ميان بازي ، اطاق آبي صدايم مي زد ، از همبازي ها جدا ميشدم ، مي رفتم تا ميان اطاق آبي بمانم. چيزي در من شنيده مي شد ، مثل صداي آب كه خواب شما بشنود ، جرياني از سپيده دم چيز ها از من مي گذشت و در من به من مي خورد . چشمم چيزي نمي ديد : خالي درونم نگاه مي كرد ، و چيزها ميديد ، به سبكي پر مي رسيدم . و در خود كم كم بالا مي رفتم ، و حضوري كم كم جاي مرا مي گرفت ، حضوري مثل وزش نور ، وقتي كه اين حالت ترد و نازك مثل يك چيني ترك مي خورد ، از اطاق مي پريدم بيرون ، مي دويدم ميان شلوغي اشكال ، جايي كه هر چيز اسمي دارد ، طاقت من كم بود ، من بچه بودم ، اطاق آبي در همه جاي كودكي ام حاضر بود ، وارد خوابهايم مي شد ، خيلي از روياهايم در طاقچه هايش خاموش مي شد. اطاق آبي با اطاقهاي ديگر خانه فرق داشت . در ته باغ تنها مانده بودم ، انگار تجسد خواب يكي از ساكنان نا شناس خانه ما بود ، خوب شد در آن مار پيدا شد ، و گرنه همان جا مي مانديم ، و زندگي مايايي ما فضايش را مي آلود. اگر مي مانديم ، باز همخوابگي پدر و مادر زير سايه Lustprinzip تكرار مي شد ، و نه در هواي Tumo .پدرم كسي نبود كه بر بيندو چيره شود ، و مادرم چيزي نبود جز ساداراني. اطاق آبي ماندالا بود ، من راحت به درون اين ماندالا راه يافته بودم ، درامي در هواي شعائر مذهبي صورت نگرفته بود ، در آستانه در شرقي ماندالا ( در شرقي اطاق آببي) چشم - مرا نبسته بودند تا گلي در ماندالا پرت كنم. اما با چشم باز پرتاب كرده بودم : بهارها يادم هست ، گاه يگ گل مخملي مي كندم و ميان اطاق آبي پرت مي كردم ، نمي دانستم چرا. من هيچ وقت ظرفي روي "نقشه الماسي" اطاق آبي نگذاشتم و هرگز شايد آواهانا نبودم. اطاق آبي نشنيده بود كه بگويم : " ام. من از جوهر الماسي جسم همه تاتاگاتاها ساخته شده ام. من از جوهر الماسي روان همه تاتاگاتاها ساخته شده ام." و پيداست كه هيچ گاه ذات من با ذات تاتاگاتا يكي نشد. و كايواليا از دسترسم دور ماند. كودك حقير پرورده ما يا كجا و حضور ديرياب پوروشا كجا. اما من در اطاق آبي چيز ديگر مي شدم. انگار پوست مي انداختم ، زندگي رنگارنگ غريزي ام بيرون ، در باغ كثرت ، مي ماند تا من برگردم. پنهاني به اطاق آبي ميرفتم ، نمي خواستم كسي مرا بپايد. عبادت را هميشه در خلوت خواسته ام. هيچ وقت در نگاه ديگران نماز نخوانده ام ( مگر وقتي كه بچه هاي مدرسه را براي نماز به مسجد مي بردند و من ميانشان بودم ) .، كلمه "عبادت" را به كار بردم ، نه من براي عبادت به اطاق آبي نمي رفتم ، اما ميان چارديواري اش هوايي به من مي خورد كه از جاي ديگر مي آمد ، در وزش اين هوا غبارم مي ريخت ، سبك مي شدم، پر مي كشيدم ، اين هوا آشنا بود ، از دريچه هاي محرمانه خوابهايم آمده بود تو. اما صدايي كه از اطاق آبي مرا مي خواند ، از آبي اطاق بلند مي شد، آبي بود كه صدا مي زد. اين رنگ در زندگي ام دويده بود ، ميان حرف و سكوتم بود ، در هر مكثم تابش آبي بود ، فكرم بالا كه مي گرفت آبي ميشد ، آبي آشنا بود ، من كنار كوير بودم ، و بالاي سرم آبي فراوان بود ، روي زمين هم ذخيره آب بود: نزديك شهر من معدن لاجورد كنار طلا مي نشست، با لاجورد ، مادرم ملفه ها را آبي مي كرد ، و بند رخت تماشايي ميشد، نزديك عيد ، تخم مرغها را با سنبوسه ها آبي مي كرديم. اين گل چه آبي ثابتي مي داد.
قسمت چهارم
در كشتزارهاي دشت صفي آباد چقدر Bleuet بود. آبي اش محشر بود ، هنگام درو، دهقانان روسي اولين دسته چاودار را با تاجي از اين گل مي آراستند ، و پيش تمثال مقدس مي نهادند. مي دانستند در شدت خشكسالي ، اين گلهاي آبي كوچك چه نوشابه سرشاري به زنبورهاي عسل مي بخشند. سلوخين به همسايگي سودمند چاودار و اين گلها پي برد. باغ ما پر از نيلوفر ميشد و جا به جا گلهاي آبي كاسني ، نگين انگشتر مادرم آبي بود ، فيروزه بود ، از جنس ريگهاي ته جويبارهاي بهشت شداد. فيروزه اش بو اسحاقي بود. انگشتر هميشه در انگشت مادرم بود. مي گفتند فيروزه سوي چشم را زياد مي كند ، جلوگير چشم بد است، نازايي را از ميان ميبرد، عزت مي آورد، صواب نماز را صد چندان مي كند. سنگ مقدس است ، و اين سنگ نقشي دارد در چيرگي نور بر ظلمت : در اساطير از تك ها ، خداي آفتاب رزمنده اي است كه هر صبح با سلاح خود - مار فيروزه اي- ماه و ستارگان را از آسمان مي راند. و رنگ فيروزه اي مقامي بلند دارد. در باردو نبايد از نور فيروزه فام ترسيد : " پس ، از اين فروغ فيروره گون با آن درخشش ترسناك و خيره كننده و سهمناك پروا مدار ، هول مكن ، زيرا كه فروغ راه برتر است : تلالو تاتاگاتاهاست. حكمت عاليه عالم مثل است ... " آكشوبيها دارنده معرفت ، به رنگ فيروزه است. هروكا ، خداي بودايي شهره عام ، تني همرنگ فيروزه دارد:"در ميان نيلوفر آب ، بر مسند خورشيدي ، نيك اختر شري- هروكاي فيروزه فام است..." تماشاي آبي آسمان تماشاي درون است. رسيدن به صفاي شعور است. آبي ، هسته تمثيل مراقبه و مشاهده است . نور حكمت رفيع دارماداتو است ، كه همسان يك آبي تابناك از دل و روكانا بر ميخيزد. نور آبي آسمان حكمت دارما-داتو هم عنصر ناب خودآگاهي است و هم تمثيل نيروي نهفته "تهي بزرگ". در مصر قديم هم آبي نشانه حكمت بود. نبو ، خداي علوم كلده ، آبي بود، در جاي ديگر ، در سي يرانودا، باز هم رنگ آبي همجوار دانايي است : در پرستشگاه كوكي ها " كساني كه دانش بيشتر دارند" در سمت چپ ، كه به رنگ آبي روشن است، مي نشينند، لاجورد تمثيل مرتبه اي آسماني و فوق انساني است. زمين بهشت امي تابا و آمي تايوس. خدايان نور و زندگي بي پايان ، از لاجورد است. ماهايا روز هفتم نخستيم ماه سال ، به همه كارافزارها و تيرهاي خانه ها رنگ آبي مقدس مي زدند تا وقف كاربرد تازه اي شوند ، درماه مارس ، براي خداي خورشيد ، يك حرم كوچك پله پله آبي رنگ به نام "نردبام خورشيدي" مي ساختند تا آسان به آسمان بالا رود. در طبيعت آبيها ساخته مي شود : بسياري از باكتريها ماده رنگي مي سازند و در فضاي اطراف خود پخش مي كنند : باسيل پيوسيانيك محيط خود را آبي مي كند. باسيل شير آبي خود را آبي مي كند. نمك معدني آبي كه ارمغان درياهاي قديمي است. آبي خود را مديون امواج راديو اكتيو است و گرنه قرمز بود ، قهوه اي بود، خاكستري بود، و يا بي رنگ بود. vivianite كه فسفات آهن دار است و سفيد است ، پس از اكسيداسيون آبي مي شود . لازوليت كه در خود آهن دارد به رنگ آبي شديد در مي آيد ، آدمها هم آبي مي سازند : Guimet كربنات دو سود و گوگرد و كولونان را به هم آميخت و آبي outremer را ساخت كه هرگز جانشين خوبي براي لاجورد ناياب قديم (lapis-lazuli) نشد. و بيماري خود را شهره كرد : Thenard maladie del outremer با فسفات كبالت. آبي كبالت را ساخت. ساينور آهن آبي پروس شد. و استاتات كبالت ، آبي Caver, caeruleum ، دانشمند شيمي گياهي ، از تپه هاي آلامبا صد ها رنگ طبيعي به دست آورد. ميان آنها يك ماده كمياب به رنگ آبي شديد بود. مصر شناسان در اين ماده رنگي ، آبي عجيب گنجينه مقبره توتان خامون را باز شناختند. در چارچوب علائم نسب ، آبي دادگري بوده است ، و فروتني ، و وفاداري ، و پاكدامني ، و شادي ، و درستي، و آوازه نيك ، و عشق و خوشبختي جاودان، وميان چيزهاي خوب دنيوي ، زيبايي، نرمي ، اصالت، پيروزي، استقامت، ثروت، تيزبيني،و آسايش را مي رسانده است. طبق متون كهن بودايي، از ميان سي و دو امتيازي كه يك بزرگ مرد بايد دارا باشد. يكي داشتن چشمان نيلي است (abhinilanetra). آبي ميان رنگهايي بود كه موسي در لباس هارون نهاد . و بايد در لباس كشيش امروز باشد. " آبي به او (به كشيش) فرمان مي دهد كه لذات دنيوي را از دل براند." در زمينه تمثيل مذهبي رنگ ، آبي كه رنگ آسمان است ، براي جشنهاي فرشتگان پذيرفته شد. و گاه كشيشان آبي در گورستانها به مثابه رمز آسمانها به كار بردند ، كليساي انگليس ، كه سنت ساروم را دنبال مي كند، آبي را نشانه اميد ، عشق به امور الهي ، صداقت و پرهيزگاري مي داند. و آبي كمرنگ را آيت صلح. آگاهي، دورانديشي مسيحي و عشق به جمال. در عرايس الجواهر آمده است : "مشاهده فيروزه و روشنايي چشم بيفزايد، پس در داروهاي چشم به كار دارند." " و فيروزه با خود داشتن به فال نيكو دارند . و گويند هر كه با خود دارد بر خشم فيروزي يابد. رسم شاهان قديم چنان بوده است كي چون آفتاب به حمل شدي ، اعني سر سال نو ،جواهر قيمتي حاضر كردندي و در آن نگريستندي براي فال نيكو. و اجناس جواهر از ياقوت و زمرد و لولو و فيروزه در اقداح شربت انداختندي و به فيروزه ميل بيشتري كردندي ." در همين كتاب از لاجورد سخن به ميان آمده است : " و اگر پاره اي از آنچ زردرو بود با سركه سوده بر ريشهاي كهنه كنند به غايت (سودمند بود)" و تنسوخ نامه ايلخاني از "خاصيت لاجورد" حرف مي زند : " در اسهال سوده ، هيچ دارو بهتر از لاجورد شسته نيست. و اصحاب ماليخوليا و كساني را كه خواب نيايد سود دارد. وسبب همين باشد كه چون بر برگ چشم طلع كنند، مژده بروياند .. و اگر در آن نظر كند دايمان كلال بصر را زايل كند و اگر بدان تخم كند صرع را دور كند و شياطين از او بگريزند." درمان رنگي بيماريها را از قديم مي شناخته اند. كروموتراپي نامي تازه است. و ساخته فاوو دو كورمل است. آب را در بطري آبي رنگ مي كنند و چند ساعت در آفتاب مي گذارند ، ارتعاشات رنگي آبي در آب مي نشيند. اين آب آبي دار مسكن اعصاب است. تدبير است. جلوگير بيرون شد است، شفابخش بيخوابي و دل درد است. گند زد است ، بند آور است ، فرح بخش است، درمان ده آماس چشم است . آرام كننده سوختگي است. برطرف ساز ورم راست روده است. كاري در بهبود ورم لثه است. درمان بخش لك ديديگي دردناك و افزايش عادت ماهانه ، و درد دندان است. در صرع و گواتر چاره ساز است. يوگا كه هر نيروگاه تن آدم را با يكي از رنگها همسازتر مي بيند ، گلو و تيروييد را جاي جذب رنگ آبي مي داند ، پي يراكوس روان پزشك يوناني ، از هاله انرژي (aura) اطراف تن آدم عكس گرفت . و هاله اي آبي ديد. رايشن باخ اترشي رنگ هواي روشن كرد بدن را با حال و مشرب و سيرت انسان وابسته مي بيند. هاله اهل فكر ، طلايي است. در شرارت ، سبز سيه فام است . در عشق آبي است. افتردينگن صورت معشوقه را در جام گل آبي ديده است. پيوستگي خود و ماتيلد را. در زادگاه الهي ، زير شط آبي زمان به خواب مي بيند، آبي رنگ اصلي رمان نواليس ايت : "در كتاب من همه چيز آبي است." به چشم او ، آسمان آبي و رنگ آبي تمثيل وحدت ازلي است . هولورلين كه در سرودهايش همان تم را دارد ، آبي را در يك شعر تماشاييي مي ستايد : In lieblicher blaue ، نروال از گل آبي فراموشم مكن حرف مي زند ، و مقاله او ، نويسنده سطحي ايراني ، از نيلوفر كبود ، رمبو رنگ آبي را به حرف صدادار O مي دهد. و كاندينسكي به دايره. خيمه نر كه در تاريكي صبح (manana oscura) به بلندي روشن بيني و جذبه مي رسد و خدايش همان Conciencia hoy azul است. روي دريا از خداي آبي خود حرف مي زند : خداي امروز آبي ،آبي ، آبي ، هر دم آبي تر. شبيه خداي موگوئر رنگ من ... و در درياست كه به يك پايان آبي مي رسيم: چتانيا كه از شور مذهبي به عشق ديوانه وار (mahabhava) كشيده شد ، يك روز در آبي دريا رنگ خداي خود كرشنا را باز شناخت ، خود را به آب انداخت و غرق شد.
آب را گل نكنيم: در فرودست انگار، كفتري ميخورد آب. يا كه در بيشه دور، سيرهيي پر ميشويد. يا در آبادي، كوزهيي پر ميگردد.
آب را گل نكنيم: شايد اين آب روان، ميرود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي. دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب.
زن زيبايي آمد لب رود، آب را گل نكنيم: روي زيبا دو برابر شده است.
چه گوارا اين آب! چه زلال اين رود! مردم بالادست، چه صفايي دارند! چشمههاشان جوشان، گاوهاشان شيرافشان باد! من نديدم دهشان، بيگمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست. ماهتاب آنجا، ميكند روشن پهناي كلام. بيگمان در ده بالادست، چينهها كوتاه است. مردمش ميدانند، كه شقاق چه گلي است. بيگمان آنجا آبي، آبي است. غنچهيي ميشكفد، اهل ده باخبرند. چه دهي بايد باشد! كوچه باغش پر موسيقي باد! مردمان سر رود، آب را ميفهمند. گل نكردندش، ما نيز آب را گل نكنيم.
Let’s not muddy the brook Perhaps a pigeon is drinking water at a distance Or perhaps in a farther thicket a goldfinch is washing her feathers Or a pitcher is being filled in a village
Let’s not muddy the brook Perhaps this brook runs to a poplar’s foot To wash away the grief of a lonely heart A dervish may be dipping dry bread in the brook
A beautiful lady walked to the brink of the brook Let’s not muddy the brook The lovely face has been doubled What refreshing water! What a spring river! How friendly seem the folk at the upper village! May their cows always render milk! , May their springs always gush I have not seen their village Surely God’s footprints lie at the foot of their huts there moonlight enlightens the expanse of words surely in the upper village hedges are low There the folk know what sort of flower is anemone Surely there the blue is blue A bud is blossoming, the village inhabitants know O what a fine village it must be! May its orchard-lanes be full of music! The folk upstream understand the water They did not muddy the brook We also Must not muddy the brook
سفر مرا به زمينهاي استوايي برد ، و زير سايه آن "بانيان" سبز تنومند چه خوب يادم هست عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد : و سيع باش ، و تنها ، و سر به زير ، و سخت، .... و نيمه راه سفر ، روي ساحل "جمنا" نشسته بودم و عكس "تاج محل " را در آب نگاه مي كردم: دوام مرمري لحظه هاي اكسيري و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ. ببين ، دو بال بزرگ به سمت حاشيه روح آب در سفرند.
I am a native of Kashan Time is not so bad to me I own a loaf of bread, a bit of intelligence, a tiny amount of taste! I possess a mother better than the leaf Friends, better than the running brook
And a God who is nearby Within these gillyflowers, at the foot of yonder lofty oak, On the stream's awareness, on the plant's law
I am a Muslim The rose is my Qebleh The spring my prayer-carpet The light, my prayer stone The field my prostrate place I take ablution with the heartbeat of windows Moon flows into my prayer, gently it flows The rock is visible from behind my prayer All particles of my prayer are illuminated I pray when the wind calls for prayer From the cypress tree’s minaret I practice my ritual when weeds say God is Greater When wave raises
My Ka’ba is beside the brook My Ka’ba is beneath the acacia My Ka’ba is lid the breeze, blowing from garden to garden from one town to another town
My Black Stone is light of the garden
I’m a native of Kashan I’m a painter Now and then I build a cage by paint, sell it to you to refresh your heart With the song of anemone which is imprisoned in it What a faint dream, What a dream I know My music is lifeless I know well, my painting pond contains no fishes
I’m a native of Kashan. The breeze might go To a plant in India, to an earthenware from Sialk The breeze may reach a prostitute in Bokhara city
My father died before twice migrating swallows Before twice snows, Before twice sleeping under the moonlight The sky was blue when my father died Unaware my mother jumped from sleep, my sister grew prettier, When my father died, the constables were all poets The grocer asked me, “How much melons you want to buy?”
I asked him, “How much is the price of one once of contentment?”
My father used to paint He used to make tars, played the Tar too He was a calligrapher
Our garden stood on the shadowy side of wisdom Our garden was the interweaving point of feeling and plants Our garden was the point where looks Cage and Mirror met Our garden was perhaps an arc of the green circle of happiness On that day I was munching the unripe fruit of God in my sleep I would drink water unphilosophically I picked up mulberries unscientifically As soon as the pomegranate cracked hands turned to jets of desire As soon as the lark sung, the chest burnt from delight now and then loneliness rubbed its face against the windowpane desire would come and put its arms around the sense’s neck thought played Like looked like a vernal rainfall, a plane tree full of starlings Life then was a line of light and doll An armful of liberty Life then was a pond of music
Gradually the baby tiptoed away in the alleys of dragonflies I packed my things and went to a town of light thoughts My heart with the alienation of dragonflies
I went as to the party thrown by the world I went to the field of sorrow To the garden of mysticism I went to the illuminated veranda of knowledge I mounted the stairs of religion To the end of the doubt’s alley, To the cool air of independence To the wet night of kindness I went to visit somebody at the other side of love I went and went up to the woman To the lamp of pleasure To the silence of desire To the loud voice of loneliness
I saw many things on earth I saw a child who sniffed the moon I saw a gateless cage in which light was fluttering a flight of stairs that love was mounted to the roof of heaven I saw a woman pounding light in a mortar At noon there was bread, vegetables, distance of gillyflower in their tables, and a hot bowl of kindness
I saw a beggar who hardly begged for the song of the swallow And a garbage man who was praying by the skin of a melon
I saw lambs that were eating balloons I saw an ass that understood the alfalfa In the pasturage of advice I saw a well-fed cow
I saw a poet addressing the lily as “your highness”
I saw a book whose words were all made of crystal a paper made of spring A museum far from the grass A mosque far distant from water I saw the bed of a disappointed theologian, a picture full of questions
I saw a mule loaded with compositions A camel loaded with an empty basket of advice and proverbs I saw a scholar loaded with “tanana-ha-yahu”
I saw a train transporting light I saw a train transporting jurisprudence and how heavy it moved? A train was transporting policies (and how empty it was?) I saw a train transporting the seeds of water lily and the song of canary And an airplane whose windowpane at that elevated height Displayed dust The hoopoe’s crest Spots on the butterfly’s wing A frog’s reflection in the pond And the passage of a fly in the alley of solitude I saw the bright desire of a sparrow when she was descending to the ground from the plane tree And the maturity of sun And the beautiful copulation of the doll and down
I saw a flight of stairs leading to the hotbed of lust To the cellar of alcohol To the law of rose’s decay To the understanding of the arithmetic of life To the rooftops of revelation To the platform of illumination
Down below My mother was washing the cups in the memory of river
The town was visible The geometric growth of cement, iron, stone Rooftops of hundreds buses void of pigeons A florist putting his flowers on sale A poet tying a swing between two lilac trees A boy throwing stones at the school wall A kid spitting on an apricot on his father’s faded prayer carpet A goat drinking from the Caspian on a map
A clothes-line was visible, an impatient bracelet
A cartwheel that pined for the horse to stop The horse pining for the cartman to sleep The cartman pining for death
Love was visible, wave were visible, Snow was visible, friendship too The word was visible Water was visible and the reflection of objects in the water The cool shade of cells in the heat of blood The wet side of life East of human inherent sorrow The season of idling in the alley of woman Scent of solitude in the alley of seasons
A fan was visible in the summer’s hand
The seed’s journey to flowering The ivy’s journey from house to house The moon’s journey into the pond The eruption of the flower of regret from earth The downpour of young vine from the wall The rain of dewdrops over the sleep’s bridge The leap of joy from the swamp of death The passage of accident from behind word
The battle of a hole with the pleasing light The battle of a stair against the long leg of sun The battle of solitude with a song The beautiful battle of pears against an empty basket The bloody battle of pomegranate against the jaws The battle of Nazi’s against the sensitive plant The battle of a parrot against eloquence The battle of a forehead against the coldness of prayer-stone
The attack of mosque tiles prostrations The attack of wind to the ascension of soap bubbles The attack of army of butterflies with the pest control program The attack of dragon flies to the row of pipe installers The attack of reed pens on lead letters The attack of work ton the poet’s jaw
The conquest of century by a poem The conquest of a garden by a starling The conquest of an alley by an exchange of salutations The conquest of a town by three or four wooden horse riders The conquest of New Near by two dolls and a ball
A ratchet murdered on the mattress in the afternoon A story murdered on the mouth of the alley of sleep A sorrow murdered by the command of song A moonshine murdered by the command of neon light An oak murdered by the government A melancholy poet murdered by the snowdrop (gole yakh)
The entire face of earth was visible Order walked in the Greek Alley The bat hooting in the hanging garden The wind was blowing a sheaf of history’s straws on Kheibar Pass towards east A boat carrying flowers on the calm Lake Negueen An eternal lamp was burning at the mouth of each street in Banares
I saw people I saw towns I saw fields and alleys I saw water, I saw earth I saw light and darkness And plants in the light and plants in the darkness Animals in light, animals in the darkness And man in the light and man in the darkness
I’m a native of Kashan but My hometown is not Kashan My hometown has been lost Overcome with fever and with impatience I have built another house on the other side of house
In this house I feel closer to the moist obscurity of grass I can hear the garden breathing And the sound of darkness when dropping from a leaf And the sound of a light coughing from behind a tree I can hear the sniffing of water at through the crack of each rock I can hear swallows dripping down from the spring’s ceiling And the clear sound of opening and closing windows of solitude And the pure sound of love vaguely casting off its skin And the condensation of longing to fly in the wing And the cracking of the soul’s resistance I can hear the sound of footsteps of longing And the sound of footsteps of blood’s law in the vein The pulse of dawn in the pigeon’s well The heartbeat of Thursday evening The flow of clove pink in thought The pure neigh of truth from distance I can hear the blowing of the female And the sound of the shoe of faith in the alley of longing And the sound of rainfall on the eyelid of the love’s body Over the sad music of puberty Over the song of pomegranate groves And the sound of shattering of glass in the evening the tearing of the paper beauty And filling and refilling of cup of nostalgia from the wind
I am close to the beginning of earth I pick up the pulse of flowers I am familiar with the wet fate of water and the green habit of the tree
My soul flows towards the new direction of objects my soul is young My soul sometimes coughs from joy My soul is idle It counts raindrops, the holes in bricks, My soul is sometimes true as a rock on the road
I haven’t seen two poplars to be enemies I haven’t seen a willow selling its shade to the ground The elm tree freely bestows its branch to the crow wherever there is a leaf my passion blossoms a poppy bush has bathed me in the flow of existence
I know the weight of the dawn like the wing of an insect I listen to the music of growth like a flowerpot like a basketful of fruit I have high fever to ripen I stand on the border of languor in the tavern Like a building at the edge of the sea I am anxious about the long eternal waves
Sun as much as you want, union as much as you wish, multiplication as much as you want
I am content with an apple And with smelling of chamomile plant I am content with a mirror, a pure relationship I won’t laugh if the balloon bursts I won’t laugh if a philosophy halves the moon I know the flapping found of quail’s wings The color of bustard’s belly, footprints of mountain goat I well know where rhubarbs grow When starlings comes, when partridges sing, When falcons die I know well the meaning of moon in a sleeping desert Death in the stalks of desire And raspberries of pleasure in the mouth of copulation
Life is a pleasant custom Life wears wings as wide as death It leaps to the dimensions of love Life is nothing that might from my mind and your mind in the tip of habit’s shelf Life is the attraction of a hand that reaps Life is the first black fig in the acrid mouth of summer Life is the dimension of a tree in the eyes of an insect Life is the experience of bat in the darkness Life is a strange sense experienced by a migrating bird Life is the whistling of a train ringing in the sleep of a bridge Life is like looking at a garden through the closed window of an airplane The news of a rocket flying to the space Touching the solitude of moon The thought of smelling the flower in other planets
Life is washing a plate
Life is finding a penny in the street gutter Life is the square of the mirror Life is the flower multiplied to eternity Life is the earth multiplied in our heartbeats Life is a simple and monotonous geometry of breaths
Where I am, let it be so The sky is mine The window, thought, air, love, earth is mine What signifies? If mushrooms of nostalgia Sometimes grow?
I don’t know Why some say that the horse is a noble animal, the pigeon is beautiful And why no vulture dwells in any person’s cage I wonder why the clover is interior to alfalfa One must wash eyes, look differently to things words must be washed The word must be wind itself, the word must be the rain itself
One must shut umbrellas One must walk in the rain One must carry the thought, the recollection in the rain One must go walk in the rain with all the townsfolk One must see friends in the rain One must search love in the rain One must sleep with a woman in the rain One must play in the rain One must write, talk and plant lotus flowers in the rain Life is repeated wetting Life is swimming in the pond of present
Let’s undress The brook is a step away
Let’s taste light Let’s weigh the night of a village, and the dream of a gazelle Let’s feel the warmth of the stork’s nest Let’s not step on the law of meadow Let’s open the knot of taste in the vineyard And open our mouths when the moon emerges Let’s not say that moon is a bad thing Let’s not say that the glowworm is ignorant of the garden’s insight
And bring a basket Take all this red, all this green
Let’s eat bread and cheese in mornings And plant a sapling at every pitch of a sentence And pour the seed of silence between two syllables Let’s not read a book in which the wind doesn’t blow And a book in which the skin of dew is not wet And a book in which cells are dimensionless Let’s not wish the mosquito to fly from the fingertip of nature Let’s not wish the leopard to exit from the gate of creation We should understand that life would miss something if now worm existed And the law of the tree would be damaged of no caterpillars existed And our hands would seek after something if death didn’t exist Let’s understand that the living logic of flight would change if there was no light Let’s understand that there was a vacuum in the thought of seas when no corals were born
And let’s not ask where are we Let’s smell the fresh petunias in the hospital
Let’s not ask where is the jet of fortune Let’s not ask why the heart of truth is blue Let’s not ask what breeze, what nights enjoyed our forefathers enjoyed Behind us no living space exists Behind us sings no bird Behind us now wind blows Behind us the green window of poplar is shut Behind us dust has settled over every whirligig Behind us lies the fatigue of history Behind us the memory of wave pours cold shells of silence
Let’s walk to the beach Let’s cast the net in the water And catch freshness from water
Let’s pick up a pebble from the ground Feel the weight of existence
Let’s not abuse moonshine if we suffer from fever (Occasionally I have observed the moon descending during fever And reaching the hand of the roof of heaven I have noticed the goldfinch singing better Sometimes the wound beneath my foot Has taught the ups and downs of earth Sometimes in my sickbed the dimension of the rose has multiplied And the diameter of orange has increased, the radius of lantern too) And let’s not fear death (Death is not the end of pigeon Death is not the cricket’s inversion Death flows in the mind of acacia Death dwells in the pleasant climate of mind Death speak of morning within the nature of village night Death comes into the mouth with the bunch of grapes Death sings in red larynx of throat Death is responsible for the beauty of butterfly’s wing Death sometimes picks up basis Death sometimes empties vodka Death sometimes sit in the shade, watching us and we all know The lungs of pleasures is full of oxygen of death)
Let’s not shut the door to living speech of destiny which we hear from behind the hedges of sound
Let’s remove the curtains Let’s allow our feeling to drink fresh air Let’s allow puberty to dwell under any bush it wishes Let’s allow instinct to play Let’s allow all it to take off its shoes and leap over the flowers following seasons Let’s allow solitude to sing a song To write something To go to the street
Let’s be plain Let’s be plain whether in front of the teller’s window or under a tree
It is not our business to fathom the mystery of rose Perhaps our business is to float within the magic of the rose Camp behind wisdom Wash our hands in the ecstasy of a leaf and waling to the table And be born again when the sun rises in the mornings Let’s allow our excitement to fly Let’s pour water upon the perception of space, color, sound and the window of flowers Let’s set heaven between two syllables of existence Let’s is fill and empty our lungs with eternity Let’s lift down the burden of knowledge from the shoulders of the swallow Let’s take back our name from the cloud From the plane tree, mosquito, summer Let’s mount to the height of kindness of the wet feet of rain Let’s open the door open the door to mankind, light, plants and inspects
Or business is perhaps To run between the lotus flower and the century after the sound of truth
سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد. خود سهراب ميگويد : ... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)
پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر. وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد. ... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10) درگذشت پدر در سال 1341
مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت. تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه. محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود. سهراب از محل تولدش چنين ميگويد : ... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان. ... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33) ... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد. مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم. بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)
سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد : ... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...
خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي. ... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)
مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان. ... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12) از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند. سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد. ... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12) سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت. ... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)
آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد. ... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم) سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد. ...دل به كف عشق هر آنكس سپرد جان به در از وادي محنت نبرد زندگي افسانه محنت فزاست زندگي يك بي سر و ته ماجراست غير غم و محنت و اندوه و رنج نيست در اين كهنه سراي سپنج... مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است. سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.
سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد. ... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت. شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)
شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان. مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد. در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.
در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد. بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " : ... جهان آسوده خوابيده است، فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ چنان كه من به روي خويش ...
سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه. ... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟ سهراب جواب داد : خير قربان و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ... (مرغ مهاجر صفحه 67) اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.
تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد. در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.
فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.
در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد. در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود. مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.
سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد : ... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر. و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...
در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند. پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد. در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند. در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود. تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب ... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...
تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد. فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل. در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد. منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.
تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد. سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد. سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.
تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.
سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون. ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.
سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ... فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد. آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد: به سراغ من اگر مياييد نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من
... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...