ویگن
با فرا رسیدن زمستان و بویژه ایام کریسمس هرکسی به یاد چیزی می افته اما اکثر همدانیها به یاد سلطلان محبوب جاز و خواننده و گیتاریست مجرب و همشهریشون ویگن می افتند

گفتم شاید بد نباشه شمارو بیشتر با این خواننده محبوب اشنا کنم

ویگن در سال 1308 در شهرهمدان بدنیاآمد
نام کامل وی ویگن دردریان بود او از سال 1330باخواندن آواز فعالیت هنری خودراآغازکرد
شروع فعالیت او درسال 1332باخواندن آواز بر فیلم چهره آشنا ساخته حسن خردمند بود
از عمده آوازهای شادروان می توان به قناری- مراببوس- گلی از بهشت - دختردریا-زن ایرونی-همیشه یاد توام- شادوماد- هفت هشت- مرابه یاد بیاور- دوکبوتر و مهتاب دهها ترانه خاطره انگیز دیگر اشاره کرد.
حدود نیم قرن پیش در یک روز تابستانی که جوانی ارمنی به نام ویگن دردریان در باشگاه ارامنه آرارات ترانه های ارمنی می خواند ، توجه ساموئل خاچیکیان ، فیلمسازی که با فیلم هایی مانند "بازگشت" و "دختری از شیراز" غوغایی در سینمای ایران آن سالها برانگیخته بود ، را جلب کرد .
ساموئل از همان باشگاه برای فيلم "چهارراه حوادث"، آرمان و ویگن دردریان را انتخاب نمود و به دلیل صدای خوش ویگن شعری هم برایش سرود که در آن فیلم بصورت ترانه بر روی صحنه های گردش ناصر ملک مطیعی و مینا مغازه ای ، توسط ویگن اجرا شد و این نخستین اجرای رسانه ای ویگن به شمار می رفت. چراکه هنوز به رادیو راه نیافته بود![]()
از خاطرات بیاد ماندنی گذشته میتوان به برنامه " داستان شب " رادیو اشاره کرد.
شاید برخی از ما بخاطر داریم که هر هفته چهارشنبه ها در پایان آخرین قسمت قصه آن هفته ، ترانه "لالایی" ویگن پخش می شد.
صدای ویگن و ترانه هایش هیچ گاه از خاطر ما نخواهد رفت .
به درستي ميتوان ويگن را سلطان بي رقيب جاز ايران دانست وي از همان ابتدا سبکي نو را در موزيک ايران بنا نهاد .
در آن زمان که موسيقي کشور جز ترانه هاي کوچه باغي و کافه اي حرف ديگری براي گفتن نداشت ويگن حرف و کلامي نو زد و با آهنگ هاي موزون و بهره گيري از تنظيم هاي استادان بزرگي همچون مهندس خرم و ......توانست مدت 50 سال به عنوان يکه تاز صحنه ها در اوج باشد.
روحش شاد و یادش گرامی



چگونه سرعت ماشين
مرا زمن دزديد
چگونه هيچ نگفتم ؟
چگونه تن دادم ؟
چقدر شيوه ي خواهش
مچاله ام كرده است
چقدر فاصله دارم من از شكوه درخت
و در پاي من از سمت باغ پيدا نيست
و چشم هاي من از اضطراب گنجشكان
چقدر فاصله دارد
چقدر بيگانه است
هميشه عاطفه مي ترسيد
چقدر دعوت يك بانگ
دزد قهاري است
و بالهاي كبوتر ريخت
و غير هيچ نگفتم
چقدر هيچ بد است
چقدر وسوسه ي جاه
پايمالم شد
چقدر فرصت خورشيد
پايمالم كرد
موظف است دروغ
تمام روزنه ها را بست
و سفره معنا شد
چقدر سفره ي تزوير
رنگ در رنگ است
چگونه دل بستم ؟
چگونه هيچ نگفتم ؟
چگونه پيوستم ؟
و اهل آبادي
هنوز سفره مان ساده است
و اهل آبادي
هميشه مثل درختند
به غير سبز نمي گويند
مدام مي بخشند
و اهل آبادي ، هنوز مي دانند
چقدر بذر كبوتر هست
چگونه بايد كاشت
چه سوگواري تلخي
چقدر خاليم از سبز
مرا كجا بردند ؟
پرنده با من نيست
چقدر خاليم از امتداد زيبايي
چقدر خاليم از درد اهل آبادي
چراغ در كف من بود
چگونه روشني راه را نفهميدم
چقدر گم شده ام
چقدر دور شدم از قرابت دريا
چقدر سوخته در من ، گياه نام كسي كه مثل روشني من بود
و رود حنجره اش را به كوچه ها مي برد
و از تولد شبنم مرا خبر مي كرد
كسي كه مثل پدر ، همنشين مزرعه بود
ستاره مي پاشيد
سپيده بر ميداشت
و چشم هاي نجيبش پر از طراوت بود
مجال سبز صنوبر
مرا ز خاطر برد
پدر كجاست
كه باران دوباره برگردد؟
چقدر سوخته در من
عبور چلچله ها
چقدر فاصله سنگين است .
چقدر دور شدم
چقدر اهل طراوت مرا نمي خواهند
چراغ در كف من بود
چگونه باخته ام ارغوان و آينه را؟
چقدر پشت دلم خاليست ؟
نشست
و روبروي دلم
راز گل ورق مي خورد
چقدر تاريكم
و روبروي دلم
بيكران روشن دشت
چقدر آينه آمد !
چقدر ناگاهان !
كسي عبور عبث را
به عشق بر مي گشت .


صبح خيال داد ز كف آفتاب را
رويا شكست شيشه شيرين خواب را
با چشمه زلال بگو رفت آنكه داشت
قدر صداي زمزمه پاي آب را
از او بهشت هشت كتابست يادگار
گل رفت و ما زكف ندهيم اين گلاب را
سهراب سايه بود ولي در بهار عشق
مي كاشت پشت پنجره ها آفتاب را
سهراب نور بود ولي در تمام عمر
از چهره بر نداشت حرير حجاب را
در خلوت سكوت به خورشيد راه يافت
افراشت بر فراز سحر شعر ناب را
با رنگ گونه، گل را شكوه داد
بر لوح جان سپرد گل انتخاب را
گاهي به روي صفحه آب روان جوي
تصوير مي نمود گذشت شباب را
گاهي بگوش كوچك گلبرك مي سپرد
نجواي دلخراش شب اضطراب را


در مشرق پياله نشستيم و گپ زديم
كاشان ميان عطر گل از هوش رفته بود
تبخير برگ گل در جوي پر گره ني و قرابه گلاب
اعجاز گردباد كويري، با شعر لاجوردي سهراب
آن شب به روي جام هاي بلورين
چندان فروغ رقصيد پر كرشمه كه سهراب ،
نوش دارو را ، در بهت كام فضا ريخت !
گفتم : سبحان اعظم الشاني
سهراب بر گوشه كلام خود گرهي زد
و اشك تاك بر مژه آويخت
در ساليان پيش - جواني
در سيم خاردار خط متواري شديم
جادوي رنگ ما را به آسمان ها برد
فصل بلوغ را در كوچه هاي پيكر تنديس كهنه اي ، هاشور مي زديم
ديري نرفت و رفت ،
در انفجار معجزه عشق رنگين كمان در افق روحمان دميد
نيلوفري كبود روييد ،
و بوف كور بر سر ويرانه ها نشست
آن قدر مويه كرد در سوگ نسل خويش
تا چند قطره خون ز حنجره مرغ حق چكيد!
شادي پرنده اي شد و از قفس سينه ها پريد
سهراب در چهار راه بوم در رصد واژه ها نشست
و گشت و گشت و گشت
تا تاج شعر را از وسط گربه ها ربود!
هر شاعري دبهيم از كف شيران ربوده است !
در سال انقراض سلسله ي عشق
آن گاه كه فلسفه ها رنگ باختند
و اسب سمنتي شاهان
در ميان ميادين شهرها شيهه كشيدند ،
هر سو شتافتند
در قحط سال عشق
نيما معرفمان شد به كهكشان !
وقتي ميان جاده شيري آسمان ،
دنبال حس گمشده اي پرسه مي زدم،
ديدم:
سهراب لم داده است در "آوار آفتاب"
شعري ز موي پريشيدگان باد برايم خواند !
و بعد ... ،
ابهام را وداع ،
ايجاز را به خانه فرستاد ،
با كنايه قدم زد
گفتم كه : شعر مساحت مثلث هم بر نيست
گفتم: ولي سهراب مثل حوصله ي من ، چه زود سر مي رفت
از دودمان عشق ،
وز دوده ي عرفا،
و طالع اش در برج راس السرطان بود
كه گاه قهر ما بر سر يك واژه بود
گاهي درخت يا تپه اي مي كشيد
و بعد در انزواي خود تحليل مي رفت !
وقتي شنيد قلب من از عشق بوي گند گرفته است ،
آن را درون شيشه ي الكل نهاده ام
در باره ام سرود :
"قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ "
يك شب به روي صفحه كاغذ
نقش هزار پايي كشيد كه نود پاي هم نداشت ،
در اعتراض من خنديد و گفت : نود كنايه اي از هزار است
از اين گذشته هيچ هزار پايي صد پاي هم ندارد،
اغراق در ضمير بشر خفته است ، شاعر جان !
وقتي كه گفت : شاعر
ياد "جلال" افتادم
يا "نادر" آواره ي يمگان
هنگامي كه "آينده" گفت :"م و مي درسا"
با بغض گفت : مگر عاقليم ما ؟
عادت به گريه ي او من نداشتم ،
و گريه اش چيزي به سان زوزه و لبخند بود !
در رنگ ها سپيد بود ، چون بادبان سپيد
برعكس من كه مثل پالت آلوده رنگ وارنگم !
كوته كنم ...،
سهراب زير سايه ي خود بود
سهراب بود ،
ديري است من نديده ام كه كسي باشد !
سي سال دوستي زمان كمي نيست
زين روي در مشرق پياله نشستيم و گپ زديم
با اين كه دير گاهي است ،
ما هر دو مرده ايم !

